تبليغاتX
I love you

I love you

خدايا!

 

 

   خدايا!
گاهي که دلم از اين و آن و زمين و زمان مي گيره،
نگاهم را به سوي تو و آسمون مي گيرم،
و آنقدر با تو درد دل مي کنم،
تا کم کم چشم هايم با ابرهاي بهار مسابقه مي گذارند.
و پس از اون که قلبم سبک مي شه.
تو مي آيي و تمام فضايي دلم را پر مي کني.
آن وقت ديگر آرام مي شم.
و احساس مي کنم هيچ چيز نمي تونه مرا از پاي دربياره،
چون تو را در قلبم دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:27  توسط تنها  | 

 

 

  ديگر نمي خواهم صداي ملامت رااز حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم من تو را مي خواهم.من دست سبز تو را براي شکوفايي گل هاي وجودم مي خواهم بيا که اشکهايم بهانه ي تو را مي گيرند بيا که پريان احساسم پرواز را فراموش کرده اند بيا که حوريان اشکهايم قسم خورده اند که راه قدم هايت را نمناک کنند.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:22  توسط تنها  | 

الو؟؟... خونه خدا؟؟

 

 

  الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 2:44  توسط تنها  | 

عمیق ترین درد زندگی

 

 

    عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 2:37  توسط تنها  | 

گاهی اوقات...

 

گاهی اوقات

احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که وایسته رو به ‌روت
که توی چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه‌ت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونه‌ش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 2:30  توسط تنها  | 

توبه مي كنم

 

 

   توبه مي كنم ديگر كسي را دوست نداشته باشم حتي به قيمت سنگ شدن

توبه مي كنم ديگر براي كسي اشك نريزم حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود چشمانم را مي بندم

توبه مي كنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتي چند لحظه!قول مي دهم نامت را بر زبان نمي آورم لبهايم را مي دوزم

توبه مي كنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور مي اندارم براي هميشه و به كوير تنهايي سلام مي كنم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 2:26  توسط تنها  | 

اگر اشک ها نمی بود ...

 

  

  اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها

  سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم

  

  ازت متنفــــــــــرم سرنوشت شوم من

 

 کاش آسمان ميدانست درد من چيست !

کاش ميدانست نياز من چيست!

کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....

کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!

دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،

 عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!

يک عاشق بي ... ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....

کاش دريا ميدانست کوير چيست!

راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!

دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!

کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ....

مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران

را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....

و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 2:21  توسط تنها  | 

وقتی دلت خسته شــد...

 

 

 

  وقتی دلت خسته شــد ،

 ديگر خنده معنايی ندارد ...

 فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

 وقتی دلت خسته شــد ،

 دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

 فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

 وقتی دلت خسته شــد ،

 دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن ...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 2:16  توسط تنها  | 

رها كنيد مرا ...

 

رها كنيد مرا ...

نفس هايم ! بايستيد

قدم هايم ! مجالم دهيد

اشك هايم ! نباريد

لب هايم ! بسته شويد

مي خواهم بخوابم !

خوابي عميق و آرام ...

و جدا از بيهودگي ها ...

مي خواهم بخوابم ...

بار خداي من ...

تو ... ؟

...

دگر نمي تواند ...

و امشب عاشقانه آغوشت را طلب مي كند ...

بار خداي من ...

درياب اميدت  را ...

كه دگر توان هيچ ! ندارد ..

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 2:0  توسط تنها  | 

قصه برگ و باد ( خدا )

 

 

قصه برگ و باد ( خدا )

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا

یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره

 به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم

ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت

غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت

باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟

با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه

یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون

سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید

تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه

تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه

ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد

به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد

برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود

هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 1:43  توسط تنها  |